المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

21

مروج الذهب ( فارسى )

رفت ، معاويه به آنها گفت : « اى گروه انصار ، براى چه انتظار كمك از من داريد ؟ به خدا با من اندك و بر ضد من بسيار بوده‌ايد . روز صفين چنان كار را به من تنگ كرديد كه مرگ را در نوك نيزه‌هاى شما بديدم و چنان هجو من گفتيد كه از تيزى نيزه‌ها سختتر بود و وقتى كار من ، كه نميخواستيد سامان بگيرد ، استقرار گرفت ، ميگوئيد سفارش پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را در بارهء ما رعايت كن . به خدا انتظار بيجايى است . » قيس گفت : « ما بسبب اسلام كه خدا آن را بس دانسته است كمك تو ميطلبيم نه بوسيلهء دسته بنديها كه بدان انتساب دارى . دشمنى خويش را اگر بخواهى توانى از ميان بردارى ، اما آن هجا كه ترا گفته‌ايم سخنى است كه باطل آن ميرود و حقش بجا ميماند . استقرار كار تو نيز بدون رضاى ما بوده است . اما اينكه در روز صفين بر ضد تو جنگيده‌ايم ما همراه مردى بوديم كه اطاعت او را اطاعت خدا ميدانستيم . اما سفارشى كه پيمبر خدا در بارهء ما كرده است ، هر كه به دو ايمان دارد آن را رعايت مىكند . اينكه گفتى انتظارى بيجاست بجز خدا دستى نيست كه ترا اى معاويه ، از ما منع تواند كرد . » معاويه گفت : « تقاضاهاى خود را بگوييد . » قيس بن سعد در زهد و ديانت و دوستى على مقامى بلند داشت ، در كار خوف و طاعت خدا بدانجا رسيده بود كه روزى هنگام نماز وقتى به سجده رفت در محل سجدهء او مارى بزرگ چنبره زده بود . وى از محل مار سر بگردانيد و پهلوى آن سجده كرد و مار به گردن او پيچيد . اما نماز را كوتاه نكرد و چيزى از آن نكاست ، و چون نماز را بسر برد مار را بگرفت و بدور انداخت . حسن بن على بن عبد الله - ابن مغيره از معمر بن خلاد از ابو الحسن على بن موسى الرضا چنين نقل كرده است : « روزى عمرو بن عاص به معاويه گفت : « نتوانسته‌ام بدانم كه تو ترسوئى يا شجاع چون مىبينيم آنقدر پيش ميروى كه ميگويم ميخواهد بجنگد ، آنگاه چنان عقب ميروى كه ميگويم ميخواهد فرار كند . » معاويه گفت : « به خدا جلو نميروم مگر وقتى